محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

1163

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پيش تو بيرون مىشد او فرستادهء مرديست كه دشمن ماست ، او را به من بده كه خونش بريزم كه اشراف و بزرگان ما را كشته است . » گويد : نجاشى خشمگين شد و با دست چنان به بينى خود زد كه پنداشتم درهم شكست و اگر زمين دهن باز مىكرد از بيم وى وارد آن مىشدم . گفتم : « به خدا اى پادشاه اگر مىدانستم كه اين را خوش ندارى از تو نخواسته بودم . » گفت : « مىخواهى فرستادهء مردى را كه ناموس اكبر ، همانكه سوى موسى مىآمد ، سوى وى مىآيد ، به تو دهم تا او را بكشى ؟ . » گفتم : « اى پادشاه آيا چنين است ؟ . » گفت : « اى عمرو از من بشنو و پيرو او شو كه بر حق است و بر مخالفان خويش غالب مىشود چنان كه موسى بر فرعون و سپاهش غالب شد . » گفتم : « از جانب وى با من بيعت اسلام مىكنى ؟ . » گفت : « آرى . » و دست خويش پيش آورد و من با او بيعت اسلام كردم پس از آن پيش ياران خود رفتم و راى من از آنچه بود بگشته بود و اسلام خويش را پوشيده داشتم . آنگاه آهنگ پيمبر كردم تا مسلمان شوم و در راه خالد بن وليد را ديدم كه از مكه مىآمد و اين پيش از فتح مكه بود . به دو گفتم : « اى ابو خالد كجا مىروى ؟ . » گفت : « به خدا كار روشن شد و اين مرد پيمبر است ، مىروم مسلمان شوم تا كى صبر كنم . » گفتم : « به خدا من نيز مىروم مسلمان شوم . » و هر دو به نزد پيمبر خدا رفتيم و خالد پيش رفت و بيعت كرد و مسلمان شد . آنگاه من به پيمبر نزديك شدم و گفتم : « اى پيمبر با تو بيعت مىكنم كه همه خطاهاى گذشتهء مرا ببخشى و از خطاهاى بعد سخن نكردم . » پيمبر گفت : « اى عمرو بيعت كن كه اسلام گذشته ها را محو مىكند . » و من